|
💦برای تو ....💦 خزانی بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد نگاهت نور خورشیدی ، که چشمان مرا می زد به تیر تیز مژگانت ، دلم صدبار می لرزید درون خانه ای خلوت ، به کام شربتی گیرا .ز رقص بیت هایی شاد ، به بزم شعر و بی خوابی خیابان ها خبر دارند ، چه بی اندازه خالی شد
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 16:4  توسط احمدرضا
|
مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقین هم سرای قلب من، سر زن و هم دل جا گذار سینه پُر درد است و درمانش نگاهی از نگار اینچنین هر لحظه ام، یادت به رویا ساز شد یک شبی بر تخت رویای تو باید رخنه شد من به یادت عادت دیرینه دارم دلبرم
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:59  توسط احمدرضا
|
آمدم با بوسه بیدارش کنم رویم نشد در دلم گفتم من عاشق پیشه ی ِ چشم ِ توام پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند کاش دستی بر بلور ِ خوشتراش ِ مرمرش ابر زیر ِ سر، نسیم انداخته بر روی ِ خود آفتاب آورده بودم پیش ِ مهتابش مگر کبک ِ ناز ِ برفی اش لم داده زیر ِ برگ ِ گل گرچه میدانستم او هرگز نمیخاهد مرا رفتم از پیشش ولی هرچه "خدا" را خاستم
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:57  توسط احمدرضا
|
کوچه های قلب من خالی تر از شبهای توست گرچه پنداری که تنها میروی تا مرز شب آنچه می آید به دل ،هرگز نیاید برزبان گرچه میگویند دنیاپر ز نیرنگ وریاست
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:55  توسط احمدرضا
|
|