💦برای تو ....💦

خزانی  بود و بی تابی ، دلم جایی فدایی شد
نفس در سینه خشکش زد، دلم با تو هوایی شد

نگاهت نور خورشیدی ، که چشمان مرا می زد
نشستم بر سر راهت ، هوس با تو خدایی شد

به تیر تیز مژگانت ، دلم صدبار می لرزید
به دستانت که لب دادم ، شروع بیقراری شد

درون خانه ای خلوت ، به کام شربتی  گیرا
نشستم رو به چشمانت ، نگاهت ماورایی شد

.ز رقص بیت هایی شاد ، به بزم شعر و بی خوابی
سرودم در دلم وزنی که عشقش ناخدایی شد

خیابان ها خبر دارند ، چه بی اندازه خالی شد
تمام لحظه های خوش به قلبم مومیایی  شد
                                 💚❤
*آرزومند آرزوهای قشنگت*
      *احمدرضا حاتمی* 
💦دلتنگی های باران💦
    (🍂 پاییز۹۹/۹/۹🍂)    
                                ‌‌‌‌‌🐣     🦆

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 16:4  توسط احمدرضا  | 

 

مرحبا ای یار، من مستم ز چشمانت یقین
می برد قلب مرا , یاد تو ای زیبا ترین

هم سرای قلب من، سر زن و هم دل جا گذار
جسم من قربان تو، وا کن دلُ و بر جان نشین

سینه پُر درد است و درمانش نگاهی از نگار
یار من شو ناز کن، دل باز کن، عشق است چنین

اینچنین هر لحظه ام، یادت به رویا ساز شد
دل به غم دمساز شد، برخیز و رخسارم ببین

یک شبی بر تخت رویای تو باید رخنه شد
رخت و تختت را به هم پیچیده و دل در کمین

من به یادت عادت دیرینه دارم دلبرم
یاد تو مشروب و من هم ساقیِ مستم، همین

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:59  توسط احمدرضا  | 

 

آمدم با بوسه بیدارش کنم رویم نشد
 از هوای ِ عشق سرشارش کنم رویم نشد

در دلم گفتم من عاشق پیشه ی ِ چشم ِ توام
 خاستم آهسته تکرارش کنم رویم نشد

 پلکهای ِ مخملش بر روی ِ هم عمرش بلند
 خاطرم بود " آفرین " بارش کنم رویم نشد

کاش دستی بر بلور ِ خوشتراش ِ مرمرش
 ترسم از این بود آزارش کنم، رویم نشد

ابر زیر ِ سر، نسیم انداخته بر روی ِ خود
 دست بردم خیس ِ رگبارش کنم رویم نشد

آفتاب آورده بودم پیش ِ مهتابش مگر
 باخبر از صبح ِ دیدارش کنم رویم نشد

کبک ِ ناز ِ برفی اش لم داده زیر ِ برگ ِ گل
 تور وا کردم گرفتارش کنم رویم نشد

گرچه میدانستم او هرگز نمیخاهد مرا
 دل زدم دریا که اصرارش کنم رویم نشد

رفتم از پیشش ولی هرچه "خدا" را خاستم
 لحظه ی ِ آخر "نگهدار"ش کنم رویم نشد

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:57  توسط احمدرضا  | 

 

کوچه های قلب من خالی تر از شبهای توست
واژه های شعر من غمگین تر از غمهای توست

گرچه پنداری که تنها میروی تا مرز شب
لیکن این چشمان خسته تا سحر همپای توست

آنچه می آید به دل ،هرگز نیاید برزبان
تا بگویم این دل ویران من ، شیدایی توست

گرچه میگویند دنیاپر ز نیرنگ وریاست
مهربانی رنگ زیبای دل دریای توست

+ نوشته شده در  جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 15:55  توسط احمدرضا  |