|
امشب بغلم کن کمی آرام بگیرم
آن قدر فشارم بده اصلاً که بمیرم
این گونه در آغوش تو مردن چه قشنگ است! وقتی که به عشق تو گرفتار و اسیرم
روزی که به صد عشوه از این کوچه گذشتی از بخت بلندم به تو افتاد مسیرم
دل بُرده ای از من چه بخواهی چه نخواهی در دام تو افتادم و باید بپذیرم
محتاج نَمی از نَمِ دریای لبِ توست لب های تَرَک خورده ی مانند کویرم
امشب بغلت امن ترین نقطه ی دنیاست قدری بغل و بوسه و...بگذار بمیرم....
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ساعت 14:8  توسط احمدرضا
|
به من فرصت بده جا خوش کنم در تاب ِ گیسویت
که دنیا نیست با ارزش تر از یک تاری از مویت
دچارم کرده ای مانند موجی بر لب ساحل که دل ، دل می زند ویرانی ام پهلو به پهلویت
پلنگیدی چنان بردی توانِ استقامت را که افتاده است در دام غرور انگیز آهویت
در این ظهر سه شنبه شوکران شعر می نوشد خیال پرسه در نصف النهار چشم جادویت
فراموشت نخواهم کرد چون مجنون ، بیابان را که دلتنگم شبیه باد و باران در تکاپویت
به روی شانه دارد می برد با خویش دریا را دل نازکتر از پروانگی های پرستویت
به سامان می رساند فال حافظ را یقین دارم اگر افتاده در فنجان قهوه خال هندویت
شبی در آتش اسفند آرام می گیری به ابراهیم دل خوش می کند گلهای شب بویت
☔دلتنگیهای باران اسفند 94☔
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ساعت 14:6  توسط احمدرضا
|
☔🍃☔🍃☔🍃☔🍃
بوی عطری می رسد از دور ، می گویم تویی قاصدک می رقصد و پرشور ، می گویم تویی
یک نسیمی می وزد بر گونه های خیس من می رود پس پرده های تور ، می گویـم تـویـی
بغض های کهنه را سرمی کشم من بیت بیت بوسه ها می گیرم از انگور ، می گـویـم تـویی
بـاد مـی افـتـد بـه گـنـدم زار می لــرزد دلــم چون پریشان گیـسوان بور می گـویـم تـویـی
نیمه شب ها می کـنم آغــوش روی مــاه بـاز می شود سر تا به پایش نور ، می گویـم تـویـی
شـعـر می خـوانـم بـرای بـاغ سـبـز خـانـه ام شاخه شاخه می شود مسرور ، می گویم تویی
این غزل می ماند و شب های مـهتابی و من شـور می ریــزم در ایـن سنتـور ، می گویم تویی
در مـیـان پـنـجره ایـستـاده ام تـا یـک نـفـس بــوی عــطری تا رسد از دور ، می گـویم تـویی ☔دلتنگی های باران ☔
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ساعت 14:4  توسط احمدرضا
|
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود
انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد رفته رفته عینکم ته استکانی می شود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند شانه های مرد عاشق استخوانی می شود
گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می کشد گاه جسمت مثل عیسى آسمانی می شود
شب به شب جنگ ست بین عقل من با عشق تو نقش من هم این وسط پا در میانی می شود
چشم و ابروی خشن از بس که می آید به تو گاهی آدم عاشق نامهربانی می شود
صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت داستان عشق ما فردا جهانی می شود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده بر نگردی شاعرت قطعاً روانی می شود!
کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ساعت 13:50  توسط احمدرضا
|
آمدی تنها نباشم حیف تنها تر شدم
از یقین گفتی برایم،پاک بی باور شدم
ساده گفتی:" باورم کن!با تو می مانم"! ولی رفتی و در شعر تو خط خورده ای دیگر شدم
باز هم در وحشت بی انتهای فاصله با هجوم تلخ شب تا صبح همبستر شدم
در میان شعله ناباوری ها سوختم سوختم در لحظه های بی تو،خاکستر شدم
گفته بودی :"اولین بیت غزل های منی" حیف رفتی و دوباره مصرع آخر شدم!
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ساعت 13:49  توسط احمدرضا
|
قدم اهسته بردار ,زیر پایت یک دل است
یک دل پر خون زما,افتاده برروی گل است
گر چه از غفلت رود پایت ب روی دل ولی گویمت اهسته تر,او را ب لیلی منزل است
این دلی ک زیرپایت له شده درخاک وخون قلب مجنون ست ک افتاده بپای قاتل است
می روی اما نگاهی هم , ب زیر پا بکن شایدان قلبی ک مانده زیرپایت غافل است
غافل از لیلی ک دنیایش پر از صد ارزوست ارزوی دیدن مجنون , خیالی باطل است
من که دراشعارخود ماندم چه گویم ازتو دل تو بگو حرف حسابی ک مرا هم شامل است
توی امواج نگاهت , یک بغل از ارزوست قایقم در ارزویت , چشم ب راه ساحل است
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵ساعت 13:46  توسط احمدرضا
|
|