آیا دعا جانشین راه های عادی زندگی است؟

دعا کردن لازمه ی بندگی است. وقتی انسان خدا را همه کاره می داند، خدا را رب می داند و اختیار عالم را به دست او می داند، طبیعی است که هر نیازی داشته باشد از او می خواهد. ما به او نیاز داریم و خداوند هم بدون هیچ زحمتی می تواند آن نیاز را برطرف کند. هیچ منتی هم سر ما نمی گذارد، گفته است حتّی اگر قضا مبرم باشد، با دعای شما تغییرش می دهم. در این صورت اگر دعا نکنیم پس چه کار کنیم؟

امّا آیا معنی دعا این است که این دعا جانشین اسباب بشود؟ خیر، معنی دعا این است که خدایا ما می دانیم که کارها به دست توست، امّا چون خودت امر کردی به در خانه تو که نیاز ما را برطرف فرمایی توسّل به اسباب و به کار گرفتن اسباب، تکلیف دیگری است و ربطی به دعا ندارد. ما باید از خدا بخواهیم او هم وعده داده است که اجابت می کند امّا چگونه اجابت می کند؟ هر چه حکمتش اقتضا کند. گاهی بر خلاف همه ی اسباب و مسببات می فرماید: «یا نار کونی بردا و سلاما». باید بگوییم همان حکمت آفرینش است. این که خدا برای هر کاری اسبابی قرار داده بخاطر آن حکمتی است که در اصل آفرینش و آفرینش انسان و تدبیر انسان ملحوظ می کند. انسان ها باید امتحان بشوند. نسبت به هم دیگر امتحان بشوند و یا در مقابل تقدیرات الهی صبر، تصمیم و رضایتشان سنجیده شود، تا معلوم بشود انسان در این شرایط چه اندازه حاضر است بندگی کند؟ ما باید رفع نیازمان را از خدا بخواهیم چه اسباب باشد چه نباشد. همه ی اسباب هم که فراهم باشد، باز هم باید خدا را مؤثر دانست. این لقمه ای که آماده شده و می خواهیم بگذاریم در گلو، باز هم بگوییم: خدایا تو مرا سیر کن، اوست که من را آفریده و دهان را به من داده و نان را آفریده است، بگوییم: خدایا قوت بده که آن را در دهانم بگذارم. وقتی نمرود از حضرت ابراهیم پرسید خدایی که تو می گویی کیست و چه کاره است؟ یکی از اوصافی که حضرت ابراهیم برای خدا گفت، این بود: «والذی یطعمنی و یسقینی» گفت خدایی که من شایسته ی پرستش می دانم، کسی است که خوراک به من می خوراند «و یسقینی»! نگفت آب برای من می آفریند و آب خوردن را یا غذا خوردن را روزی من می کند. بلکه گفت «یسقینی» یعنی برایم سقایی می کند. حضرت ابراهیم خدا را این جوری می شناخت، زمانی که همه ی اسباب ظاهری هم فراهم شده باشد، باید بگوییم: خدایا تا این جا را تو درست کردى، بعدش و قدم آخرش هم باید با اراده ی تو انجام بشود؛ والا کم نبودند کسانی که موقع غذا خوردن یا آب خوردن، آب یا غذا داخل نایشان رفته و همان باعث مرگشان شده است. بنابراین دعا کردن مختص آن وقتی نیست که آدم دستش از اسباب کوتاه بشود؛ البته گاهی خداوند اسباب را از کار می اندازد یا فراهم نمی کند تا غافلین نیاز خودشان را به خدا درک کنند.

خلق را با تو بد و بدخو کند

تا تو را ناچار رو آن سو کند

کسانی که در شرایط عادی گاهی خدا یک سختی هایی برایشان به وجود می آورد که مجبور بشوند، آن هم از لطف خداست، برای این که آن در خانه ی خدا رفتن از همه ی زندگی شان بیش تر می ارزد. یک یا اللّه گفتن از همه ی کارهای دیگر که در زندگی بدون نام خدا و بدون یاد خدا انجام می شود بیش تر می ارزد. به هرحال نیاز انسان به خدا منحصر به زمانی نیست که اسباب فراهم نیست. نباید فراموش کرد که خداوند، خود اسباب را فراهم کرده و به گونه ای تدبیر کرده است که برای انسان کارساز باشد. متأسفانه آدم ها مخصوصا آن هایی که اهل غفلت هستند، وقتی اسباب فراهم است، خدا را فراموش می کنند، ولی انبیا و اولیا، مخصوصا ائمه ی اطهار (سلام اللّه علیهم اجمعین) یاد خدای متعال را به ما گوشزد کرده اند - حتی غذا خوردن را گفته اند با بسم اللّه و الحمد اللّه همراه کنید. در موارد دیگر نیز دعاهایی وارد شده که نشان می دهد ما در همه ی امور، هم به خدا نیاز داریم، هم وظیفه داریم او را شکر گوییم و هم باید خیر خود را از او طلب کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت 16:37  توسط احمدرضا  | 

«السلام علیک یا اباصالح المهدی»

دوباره سراسر وجودم آتش گرفت و من نظاره گر هستی سوخته ام هستم حال که خاکستری بیش از من باقی نمانده دلم می خواهد تو را میهمان واژه هایم کنم! هم اکنون که زیر نخل تنهائی و در هوای شرجی دلم با تو سخن می گویم، بیم آن دارم که آسمان چشمانم بارانی شود! و نتوانم برایت بنویسم؛ غروب که می شود سوار قایقی از خیال می شوم و در دریای افکارم پارو می زنم، ناگهان متوجه می شوم که به ساحل واقعیت رسیده ام و همه چیز افسانه بود.

مدّتی است کبوتر آرزو برایم خبر آورده است که پادشاه سرزمین عقل هشدار داده تا بدهی تمامی فرصت های از دست رفته ام را بدهم! بدهی جمعه هایی که از او خاه ی دل را اجاره می کردم و آن را برای آمدنت مهیا: ولی از آن همه شوق در غروب جز آهی باقی نمی ماند!

فقط تا جمعه ی دیگر مهلت دارم، بیا و با آمدنت به پادشاه عقل ثابت کن که «انتظار افسانه نیست».

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت 16:33  توسط احمدرضا  | 
سالها گذشت :حال آمده میدانی از چه میگویم ؟ نه نمی دانی چون دیگر نیست .عشق رفت شور رفت و همه چیز رفت .میدانی از کی میگویم ؟ نه نمی دانی چون آنها عاشقانه رفتنند . من کیم چرا اینگونه نمی گویم که آنها هستنند  وما رفته ایم . یاد دارم خوب بیاد دارم .روزهای رفاقت و مردانگی خوزستان - کردستان و.... را هنوز بیاد دارم پیکرهای در خون آغشته را و در یک جمله عشق را هر گز فراموش نخواهم کرد اینک آنها پر پرواز را گشودنند و آسمانی شدند ولی ما بیچاره زمینیها مانده ایم با هزاران ؟ وای بر ما . وای بر ما که غافل شده ایم و دنیا را خریده ایم همسفران ایستاده رفتنند و فتح کردند هفت آسمان را ولی ما چه هرچه میرویم باز هم ؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ساعت 18:17  توسط احمدرضا  |