سلام آقا مولا صاحبم خيلي دلتنگت هستم كي اين انتظار بپايان ميرسد و قصه دلتنگيها تمام ميشود ، كي مي توانم جمالت را كه به نور منجلي منور است به نظاره بنشينم و آواز شوق ديدنت را سر دهم ، ودر در كوچه پس كوچه هاي بي كسيم فرياد بر آورم كه ديگر همه چيز تمام شد ، ديگر آرزويي در دل ندارم چون عشقم ، اميدم ، همه هستي ام را ديده ام مسرسد آنروز و يقين دارم كه توخواهي آمد پس چشم براهت هستم و انتظارت را ميكشم و به اين اميد رئز را شب و شب را به صبح ميرسانم 0
+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ آبان ۱۳۸۶ساعت 6:54  توسط احمدرضا  |