|
سلام : چه شده كه قصه پرواز پرستوها را فراموش كرده اي و همواره خود را در بيكرانترين اوج آسمانها رها ساخته اي از چه دلتنگي و براي چه اشك ريزان همچون بهار هستي حتما گمشده اي در دل داري كه اينچنين گريبان چاك خود را در كوچه هاي بيكسي رها ساخته اي و شوق ديدار چه كسي را به نظاره نشته اي ، آخر ميگويند او خواهد آمد و چهره مات زده مارا روشن ميسازد و قصه هجر ها و درد ها فراموش ميشود 0 او مي آيد و دلرا سيقل مي زند و روحمان را جلا مي دهد چه قدر دلتنگي چه انتظار و چقدر اشتياق .ميدانم اوروزي خواهد آمد ولي آنقدر انتظارش ميكشم تا 00000
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶ساعت 23:39  توسط احمدرضا
|
سلام
امروز هم سراغ تورا از دلتنگيها يم گرفتم تورا بهانه دادم براي جاري شدن اشكهايم ،امروز من در غربت فصل سرد كساني هستم كه با تمام وجودشان به ظاهر به انسان عشق مي ورزند ولي باطن آنها هزار رنگ است ، نمي دانم اين فصل خزان زده كي به پايان رسد و كالبد وجودمان از پرتو جمال دلرباي تو روشن شود ، مي دانم روزي خواهي آمد نه تنها من بلكه ديگران هم از روشنايي جمالت به وجد خواهند آمد ،كاش مي شد زودتر نظاره گر باشم ولي مي دانم روزي خواهي آمد
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶ساعت 9:20  توسط احمدرضا
|
من آن كوچه گرد شب انتظارم
كه جز ديدنت آرزويي ندارم
ندارم ديگر طاقت دوري
مرا مي كشد داغ مهجوري
+ نوشته شده در جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶ساعت 10:25  توسط احمدرضا
|
سلام دوباره آمدم تا تا در عرصه حياط پاييز بگذارم آغازم با خزان شروع نمودم تا پايانش به كجا ختم شود .
از ناكجا آباددل آمدم تا سر حد جنون به پيش خواهم رفت چرا كه بدريا رفته مي داند مصيبتهاي در يا را اينك فصل شگفتن را دوباره به روحم هديه داده ام و نمي دانم فردا چه خواهد شد .
پريدن براي آموختن پرواز را دوست دارم .
دوست داشتن براي عاشقي در كارگاه دل فرا گرفته ام .
فنا شدن دراه فداشدن به حفظ هستم .
ولي باز دنبال حقيقت جوياني مي گردم تا اوج گرفتن در كهكشانها را به من بياموزند .
دستانتان مي بوسم و آماده ام در اين راه با من همراه و همگام باشيد .
يا حق
+ نوشته شده در جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶ساعت 10:17  توسط احمدرضا
|
|