|
سلام : چه شده كه قصه پرواز پرستوها را فراموش كرده اي و همواره خود را در بيكرانترين اوج آسمانها رها ساخته اي از چه دلتنگي و براي چه اشك ريزان همچون بهار هستي حتما گمشده اي در دل داري كه اينچنين گريبان چاك خود را در كوچه هاي بيكسي رها ساخته اي و شوق ديدار چه كسي را به نظاره نشته اي ، آخر ميگويند او خواهد آمد و چهره مات زده مارا روشن ميسازد و قصه هجر ها و درد ها فراموش ميشود 0 او مي آيد و دلرا سيقل مي زند و روحمان را جلا مي دهد چه قدر دلتنگي چه انتظار و چقدر اشتياق .ميدانم اوروزي خواهد آمد ولي آنقدر انتظارش ميكشم تا 00000
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۶ساعت 23:39  توسط احمدرضا
|
|