.
𝙸 𝚔𝚗𝚘𝚠 𝚢𝚘𝚞 𝚢𝚘𝚞𝚛 𝚎𝚢𝚎𝚜 𝚊𝚛𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚑𝚘𝚜𝚝 𝚘𝚏 𝚐𝚛𝚎𝚎𝚗 𝚐𝚊𝚛𝚍𝚎𝚗𝚜 𝚒𝚗 𝚝𝚑𝚎 𝚖𝚘𝚛𝚗𝚒𝚗𝚐'𝚜 𝚜𝚞𝚗 𝙸 𝚔𝚗𝚘𝚠 𝚢𝚘𝚞

می‌شناسمت؛ چشم هایِ تو
میزبان آفتابِ صبحِ سبزِ باغ هاست!
میَشناسمت... ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱ساعت 23:12  توسط احمدرضا  | 

آخر چه بود حاصل اشک و دعای من؟
شاید نمی‌رسد به خدا هم صدای من

بنشین که تا سحر به می و بوسه بگذرد
از هیچ کس نترس، گناهش به پای من

عدلش کجا و سابقه‌ی رحمتش کجا؟
فرق است از خدای شما تا خدای من

وقتی تو نیستی چه بهشتی؟ چه دوزخی؟
فرقی نمی‌کند که چه باشد سزای من

اینقدر کاش لاف رفاقت نمی‌زدی
ای بی‌وفای بی‌خبر از دردهای من

حالا تو در غروری و من غرق التماس
یک روز می‌رسد که تو باشی به جای من
‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱ساعت 23:8  توسط احمدرضا  | 

همان کسی که سکوت مرا نشانه گرفت
همین‌که حرف دلم شد فقط بهانه گرفت

چه حکمتی‌ست که غم رو به هر طرف انداخت
بدون هیچ درنگی مرا نشانه گرفت؟

هزار مرتبه از خود به طعنه پرسیدم
چه شد که شعله‌ عشقش چنین زبانه گرفت؟

هنوز خون به دلم از کسی که با لبخند
نشست و اشک مرا چون انار دانه گرفت

به جای دوست که یک عمر در خیالم بود
چه تلخ دست مرا مرگ، عاشقانه گرفت
‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌

+ نوشته شده در  یکشنبه ۶ آذر ۱۴۰۱ساعت 23:6  توسط احمدرضا  |