🌹رو به رویت می نشینم تا که آرامم کنی

💐نیمه شب مستم کنی، با بوسه ای خامم کنی

💐رو به رویت می نشینم تا که سرشارت شوم

🌹می شود آتش شوی، گرما به اندامم کنی؟!

🌹آنقدر در چشمهایت خیره می مانم که باز

💐بیخود از خویشم کنی،درکوچه بدنامم کنی

💐یا مرا با خود یکی سازی به کنج خلوتی

🌹یا ز مستی نگاهت، باده در جامم کنی

🌹بی تو من از خود گریزانم، به هرسو می روم

💐باید امشب دلبرم، با بوسه ای ارامم کنی

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:9  توسط احمدرضا  | 

به نگاهی که مرا عاشق خود کرده, قسم

بایدامشب به غزلهای نگاهت برسم

کاش آن لحظه که در حسرت باران بودم

ابری از کوی تو می آمد و می شد نفسم

«ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری »

چه کسی گفت که من اهل هوا و هوسم

مثل این قافله ی عمر به سر آمده،کاش

باخبر می شدی از ناله ی بانگ ‌جرسم

تا که آزادیم آوازه ی این شهر شود

کاشکی گوشه ای از قلب تو می شد قفسم

می روم سربه بیابان بگذارم بی تو

به نگاهی که مرا عاشق خود کرده, قسم

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:7  توسط احمدرضا  | 

پایِ چشم تو به چشم همه رسوا شده ام

با خطِ سبزِ تو ، سر خطّ خبر ها شده ام

عقل هِی می زند از عشق بپرهیز ، ولی

من به فتوای دلِ بی خِرَد اغوا شده ام

چشم نه ، نصف جهان زیر خمِ ابرویت

تا شدم عاشق تو صاحب دنیا شده ام

شده ای قافیه پردازِ دلِ شاعرِ من

که در انگیزۀ اشعار ، توانا شده ام

سر زلفِ تو ردیفند همه قافیه ها

در هوای غزلِ موی تو شیدا شده ام

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ اسفند ۱۴۰۳ساعت 15:6  توسط احمدرضا  |