|
صدایت قوے ترین اسلحه ے دنیاست همین ڪه مے گویے : '' دوستت دارم '' همه دلهره هاے جهان مے میرند... میدانی؟؟! "دوست داشتنت " بهانهاے بود براے زندگے ڪردن، و اڪنون "زندگے ڪردن" در حاشیه دوست داشتن توست...!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:33  توسط احمدرضا
|
گاهے باید دستاشو بگیرے توے دستت و فقط یه جمله بهش بگی؛ من واسه یه لحظه بیشتر با تو بودن حاضرم همه دنیامو بدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:32  توسط احمدرضا
|
تو شبیهِ آرامشی، شبیهِ آخرین بازموندِه ازدوستداشتنیهایِدنیا، توتِڪهایاَزوُجودِمنی، دِلچَسبتریناِتفاقِزندڪَیمـ
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:32  توسط احمدرضا
|
نمے دانی چه "لذتی" دارد فشرده شدن در تنگناے آغوشت وقتے مرا محڪم مےفشاری و در گوشم میگویے "دوستم داری" احساس مےڪنم مالک تمام عاشقانه هاے جهانمبرایآغوشت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:31  توسط احمدرضا
|
دستانم بوی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:25  توسط احمدرضا
|
✍🏻 گفتنِ دوستت دارم برای تو اصلا کافی نیست . . . چند لحظه صبر کن لغتنامه را ورق بزنم تا شاید واژهای بیابم برای اشتیاقم به تو !
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:23  توسط احمدرضا
|
بوی عطرت کوچه را دارد روانی می کند با تو راه افتاده آوازی " بنانی "می کند سرو هم از اینکه تو با او برابر بوده ای با کناری های خود بلبل زبانی می کند سنگ دیدم پیش پایت می گزد دندان به لب شرم دارد صورتش را ارغوانی می کند می خروشد در درونم شور بسیاری عجیب کوه دل با دیدنت آتشفشانی می کند چشم من وقتی ندارد اختیاری از خودش او به بی شرمی کمی چشمک چرانی می کند سیب حوای تو از باغ لبت چیدم به شوق چیدنش این بار من را آسمانی می کند عقل گاهی پیش و گاهی پای او پس می رود ترس و بیم از اینکه چشمت سرگرانی می کند در ترازوی دلم سنگینی ات معلوم بود عقل ما هر چند گاهی بد گمانی می کند
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 0:22  توسط احمدرضا
|
|