راز دل فاش کنم ،بی تو مرا یار نبود
جز تو انگار کسی عاشق این زار نبود

روزو شب از غم عشق تو گرفتار شدم
چاره ای بر دل ویرانه و غمبار نبود

رفتی و رفتن تو داغ دلم تازه نمود
حیف این اشک ترم لایق دیدار نبود

شهره ی شهر شدم،ورد زبانها گشتم
آه و صد آه که دل محرم اسرار نبود

سینه پر بود ز صد خاطره از بودن تو
رفتنت آتش جان بود و به گفتار نبود

من که مشتاق وصالم،تو ز من دور شدی
ور نه دل در طلب این همه اصرار نبود

عاقبت دست به دامان خدا خواهم شد
زان که درمحضر او اصل، به اقرار نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۲ساعت 12:42  توسط احمدرضا  | 

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست
جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست

یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش
آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست

ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست

هر جا نکنی باز سر درد دلت را
چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست

ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم
این لحظه که حرفت سند معتبری نیست

دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامی ست
یا پشت خداحافظی من سفری نیست؟

من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم
در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۲ساعت 12:39  توسط احمدرضا  | 

یک لحظه دلم خواست که پهلوی توباشم
بی‌محکمه زندانی بازوی تو باشم

پیچیده به پای دل من پیچش مویت
تا باز زمین‌خورده‌ی گیسوی تو باشم

کم بودن اسپند در این شهر سبب شد
دلواپس رؤیت شدن روی تو باشم

طعم عسل عالی لب‌هات دلیلی‌ست
تا مشتری دائم کندوی تو باشم

تو نصف جهانی و همین عامل شُکر است
من رفتگری در پل خاجوی تو باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۲ساعت 12:29  توسط احمدرضا  |