دختری که فقط اسمش مسلمان بود

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یک دختری بود که اسمش سارا بود. پنج خواهر و برادر و یک پدر و مادر خیلی مهربان و دلسوز داشت که سارا قدر پدر و مادرش را نمی دانست سارا ده سال بیشتر سن نداشت سارا درست نمی توانست صحبت کند وقتی که حرف می زد زبانش می گرفت تمام خواهر های او زرنگ و درس خوان بودند. اما سارای قصه ما تنبل بود. برای همه چیز تنبلی می کرد. و روی بزرگتر از خودش بی احترامی می کرد و هر حرفی که از زبانش بیرون می آمد به خواهرانش می زد او بیشتر وقتها توی ماه رمضان به موقع نمازش می خواند و روزه می گرفت او همیشه بد نبود فقط وقتی که ناراحت می شود بد بود اوهمیشه به کودکان ومردم توی کوچه وخیابان کمک می کرداما درخانه دست به آب سرد وگرم نمی زد ساراخسیس هم بوداگروسایل های اوخواهرانش اشتباهی برمی داشتندبا آنها دعوا میکرد وکاری جزدعواکردن نداشت اوکاری که انجام می داد دلش می خواست مردم اورا تشویق کنندسارایک دوست مهربان ودلسوزهم داشت بنام ریحانه اوخیلی زرنگ وباهوش بود برعکس سارا هم کلاسی سارا بودولی خیلی فهمیده وهنرمند بودازهرانگشتش یک هنر می ریخت همه بچه ها اورادوست داشتنداوبیشتر وقتها به سارا کمک می کرد در درس دادن به او سارا سعی می کرد با ریحانه مهربان باشد بی احترامی به او نکند اودوست خیلی خوبی برای سارا بود اودلش می خواست کارهای خوب ریحانه را جبران کند ولی نمی دانست چطور بیشتر بچه ها سارا رامسخره می کردند او فکر می کرد بخاطر این است که زبانش می گیرد و تنبل است بچه ها مسخره اش می کنند او از این کار بچه ها خیلی بدش می آمد اگر ریحانه بود از سارا دفاع می کرد تمام بچه ها به حرف ریحانه گوش می کردند ریحانه بیشتر وقتها سارا را خوشحال می کرد سارا نه در خانه آسایش داشت نه در مدرسه حتی برادرش او را اذیت می کرد لباسهای خواهرش بر می داشت وآنها را کثیف و پاره می کرد وبعدا به دروغ می گفت من لباسهای شما را دست نزدم من پاره نکرده ام سارا به حرف بزرگتر ازخودش گوش نمی کرد رابطه سارا وریحانه اینقدر با هم خوب بود که سارا فکر می کرد با او واقعا خواهر است اوریحانه را بیشتر از خواهرهایش دوست داشت در مدرسه همیشه سارا بدون وضو برای نماز خواندن می ایستاد او نماز هم بلد نبود وهمیشه جای شلوغ برای نماز خواندن انتخاب می کرد سارا همیشه برای شکمش دعوا می کرد و گریه وبدون اجازه مادرش سر قابلمه غذا می رفت مادر سارا از خداوند آرزو داشت که او یک کلمه حرف راست اززبانش بیرون بیاید و آرزوی او را براورده کند .

قسمت اول این داستان به پایان رسید.  

 

 

 

 

 

 

 

دختری که با آمدن عید نوروز عوض می شود

قسمت اول این داستان را خوانده ایم که سارا تنبل و بی ادب بود ولی سارا به کمک ریحانه دختری مرتب و درس خوان و زرنگ می شود و محبت های دوستش را جبران می کند.

سارا وقتی که سال نو می آید با خودش فکر می کند که چرا عید نوروز که از راه می رسد تمام چیزها عوض می شوند بوی بهار می آید از هر جای که سر می زنی چرا همه چیزها نو و تمیز می کند و خانه تکانی می کند سارا فکر کرد و گفت سال نو که می آید باید من هم عوض بشود و در فکر فرو رفت و با خود فکر کرد چطور می تواند عوض شود او تصمیم گرفت که اخلاقش با همه خوب باشد و دلش را با خداوند مهربان کند و حسودی و خسیس را هم کنار بگذارد و همچنین دروغ گفتن را ترک کند سارا با همه مهربان بود تمام عادتهای زشتش را کنار گذاشت و مادرش تعجب کرده بود که چرا او یک دفعه عوض شد و حالا این قدر خوب شده بود که تمام معلمها که سارا را می شناختند تعجب کرده بودند که چرا سارا یک دفعه درس خوان شده است تمام اینها زحمتهای ریحانه بود که برای او کشیده بود و او را این طور عوض کرده بود سارا دو سال در کلاس مانده بود تصمیم گرفت تابستان جهشی بخواند و به کلاس بالاتری برود کلاس اول دبیرستان که بود دوم و سوم دبیرستان هم خواند و به کلاس بالاتر رفت و بالاخره دیپلم راگرفت اما هنوز دوستش را فراموش نکرده بود چطور می توانست او را فراموش کند دیگر سارا کمتر ریحانه را می دید دیگر کسی او را اذیت نمی کرد دیگر کسی او را مسخره نمی کرد او وارد دانشگاه شد و درس های دانشگاه را خیلی خوب به استادش جواب می داد این یک معجزه بود که سارا را این قدر عوض کرده بود سارا با تمام وجودش درس خواند و استاد دانشگاه شد سارا با یک دکتر ازدواج می کند و صاحب یک دختر کوچک و زیبا می شود و اسم دخترش را ریحانه می گذارد سارا به خاطر این که زحمت های دوستش را فراموش نکند اسم دخترش را ریحانه گذاشت این بود داستان سارا.

 

                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹ساعت 17:8  توسط احمدرضا  | 

مهر عاشورا

هوای العطش نای گل، اناری شد                                  ترانه خشک شد و آب، زخم کاری شد

ضریح زخم بلندش در آن تبسم سرخ                              هوای بال هزار آسمان قناری شد

زتشنگی لب چون غنچه اش چنان پژمرد             که از نگاه فرات آب شرم جاری شد

گلی که تشنگی اش شاخه های آتش داشت                  به دست « حرمله» یکبار آبیاری شد

به استناد گلویش که مهر عاشوراست                          حروف سرخ لبش خط یادگاری شد

به روی دست پدر یک ستاره جان می داد                       تمام وسعت قنداقه لاله کاری شد

بلور گریه

کوچکترین ستاره دریا، کمی بخواب                            آتش گرفت دامن صحرا، کمی بخواب

دیگر بس است برسر نی هرچه دیده ای                          قدری ببند چشم تماشا، کمی بخواب

برنی سه ساله زخم تو را جاری می کشند                      ای راز و رمز سوره طاها، کمی بخواب

تو کودکانه حس مرا داغ می زنی                                  آتش مزن به خرمن گلها، کمی بخواب

به تازیانه زخم مرا تازه می کنی                                     آه ای بلور گریه زهرا(س) ،کمی بخواب

جایی برای داغ تو پیدا نمی کنم                                    هفتاد و چندمین غم بابا، کمی بخواب

دیگر بس است برسرنی هرچه دیده ای                          لالا،لالا،لالا،لالا،کمی بخواب

شرقی ترین پرنده

آنکه پرنده از قفسش بار بست و رفت                           از چار چوب تنگ تعلق گسست و رفت

شرقی ترین پرنده عاشق در آن غروب                             با یک طلوع سرخ از این بند رست و رفت

حل شد میان آبی یکدست آسمان                                  دل بر شکوه خلوت خورشید بست و رفت

آواز تبار مردم آن سوی آب بود                                      بر زورق زلال شهیدان نشست و رفت

آن قاصدک که قاصد سبز بهار بود                                 گل داد و مژده داد زمستان شکست و رفت

دست سبز خدا

کاش دستم تا زمین نینوا پر می کشید                          تا کنار دست سرسبز خدا پر می کشید

 گفتم احساس دلم را نذر دستش می کنم                      نذر دستانی که از دنیا رها پر می کشید

دستها در خون شناور بود و باران عطش                         بر فراز خیمه های کربلا پر می کشید

دستها جاری که شد در زیرنعش مشک او                      عطر دستانش به کام خیمه ها پر می کشید

تشنگی هم با تمام گرمی احساس خود                       دل به دریا داد و اشکش بی صدا پر می کشید

وقتی از ذهن عطش احساس دریا پر کشید                    کاش باران زمین بی اعتنا پر می کشید

                                                                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹ساعت 17:4  توسط احمدرضا  | 
سلام آقای خوبم . مولای مهربانم

امروز هم آمدم تا قصه دلتنگی هایم را برات باز گو کنم میدانم که این روزها غصه دار جد غریبت آقا امام حسین هستی و شال عزایت بر گردن نهادی و زانوی غم در بغل و غریبانه گریه می کنی .

آقای خوبم : مهدی جان میدانم بیشتر از همه از دست ماها دلخونی چون نمی توانیم آنچه تو میخواهی انجام دهیم پس برایمان دعا کن وما را از خودت غافل مکن چون بی تو و دعای تو هیچیم و پوچیم التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۹ساعت 16:59  توسط احمدرضا  |