«السلام علیک یا اباصالح المهدی»

دوباره سراسر وجودم آتش گرفت و من نظاره گر هستی سوخته ام هستم حال که خاکستری بیش از من باقی نمانده دلم می خواهد تو را میهمان واژه هایم کنم! هم اکنون که زیر نخل تنهائی و در هوای شرجی دلم با تو سخن می گویم، بیم آن دارم که آسمان چشمانم بارانی شود! و نتوانم برایت بنویسم؛ غروب که می شود سوار قایقی از خیال می شوم و در دریای افکارم پارو می زنم، ناگهان متوجه می شوم که به ساحل واقعیت رسیده ام و همه چیز افسانه بود.

مدّتی است کبوتر آرزو برایم خبر آورده است که پادشاه سرزمین عقل هشدار داده تا بدهی تمامی فرصت های از دست رفته ام را بدهم! بدهی جمعه هایی که از او خاه ی دل را اجاره می کردم و آن را برای آمدنت مهیا: ولی از آن همه شوق در غروب جز آهی باقی نمی ماند!

فقط تا جمعه ی دیگر مهلت دارم، بیا و با آمدنت به پادشاه عقل ثابت کن که «انتظار افسانه نیست».

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت 16:33  توسط احمدرضا  |